قرص ماه و آوای جغد روایت زنده زنان ایل است ، آنان که راویان اصلی حافظه اند، آنها که میان زایمان و مرگ، شیردادن و خاکسپاری، راویان زندگی را در حاشیه تاریخ رسمی، زنده نگه داشته اند. این کتاب نه فقط رمان، بلکه سندی ادبی از فرهنگ شفاهی ، باورهای عامیانه ، نظام خویشاوندی، آیین های عزا و شادی و نسبت انسان با طبیعت در بخش هایی از جنوب ایران است، روایتی از فرهنگی که در حال کوچک شدن است؛ اما این داستان نفس میکشد.
زری می پرسد: عمه چرا بمون جان و ننه گل بانو به هما بی بی می گفتن، هما سلطان؟! بیگم جان به زری خیره می شود، چند ثانیه مکث می کند، سپس آهی می کشد و می گوید:آخ روزگار!، اینگار همین دیروز بود. خدابیامرز هروقت چیزی تعریف می کرد می گفت، این که میگم مالِ قبل از سالِ غارته و یا می گفت، این که میگم مالِ بعد سالِ غارته. کاکا جُنگیر هم سربه سرش می ذاشت می گفت، ننه طوری میگی سالِ غارت مثل این که تیمور لَنگ حمله کرده بوده!. خدابیامرز هم می خندید و می گفت، بَبَم من یِه چیزی میگم تو یِه چیزی میشنُفی، بعد می گفت اون سال ها سرِ زمین های پاچه ی کُهنار بین اهالی قعله و یِه روستای دیگه اختلاف بود و با هم جَر و جَنگ داشتند. ولی اون سال، جَر که چی بِگَم، جنگِ جهانی بود. خدا نصیب گرگ بیابون هم نکنه. اون سال دو هفته ای بود رفته بودیم یُورد پای سه تلون. مَش ممد شوفر تَرَکتُلِ جاندیوِر بود. مراد اضافه می کند: مَش ممدِ مرحوم کا رُستم. بیگم جان مکثی می کند و چشم ها را روی هم می گذارد و بعد از مکث ادامه می دهد، خلاصه می گفت، مَش ممد صبح زود که گله ها از آبادی زدن بیرون یِه گونی نخود را که روز قبل سَم زده بود، می ذاره رو گاوآهنِ جاندیوِر بعد چاربَنده را هم که نون و قند و چای توش بود همراه مَشکول آب می ذاره کنار گونی و محکم می بنده، بسم ا... میگه و جاندیوِرو روشن می کنه و راه میفته طرف زمین های پاچه ی کُهنار. خودش می گفت، وقتی رسیدم اول صُب هوا هم کمی سرد بود، آتیش روشن کردم، روی آب کتری چای ریختم،گذاشتم کنارِ آتیش و دستمالِ نونی را باز کردم شروع کردم صبحونه خوردن که شامیرزا و کاکاجان هم که می رفتن هیزم شکنی اومدن نشستن با هم صبحونه خوردیم، بعد هم یکی دو پیاله چای خوردیم . اونا رفتند طرف تَنگِ ظهر، منم وسایل را جمع کردم گذاشتم تو چاربنده و بلند شدم شروع کردم به تخم پاشی بعدِ یک ساعتی از سرِ بالای زمین شروع کردم به شخم زدن. تازه دو سه ردیف شخم کرده بودم که دیدم یِه عده ی چِل پنجاه نفری از کهنار سرازیر شدن دارن قار و قیر می کنند و میان. همین طور که بد و بیرا می گفتند، با شیش پَر و تبر و کلنگ و... اومدن و رسیدن. منو از تَرَکتُل کشیدن پایین و شروع کردن به زدن، چند نفرشون منو شناختن جلو بقیه رو گرفتن و گفتند، چکار می کنید؟ ایی بنده ی خدا عاموزادَمونه تقصیری نداره، شوفرِ تَرَکتُله. چندتاشون گفتن، پس تَرَکتلُ تَش می زنیم. التماسشون کردم گفتم، نکنید، نسازید ایی تَرَکتُل اَمونته بذارید بریم آبادی تحویل صاحابش بِدَم بعد تَشِش بزنید، با یِه بدبختی قبول کردن و راه افتادیم من گذاشته بودم دنده دو و آروم می رفتم طرف آبادی اونا هم همین طور که عصبانی بودن و بد و بیرا می گفتن و همهمه می کردن مثل دسته ای مورچه که لاشه ی ملخی را می برند، چهار طرف تَرَکتل میومدن و من هم به فکر این بودم که چطوری از این گرفتاری بیرون بیام. از یِه دره ی کوچکی اومدیم بالا این جا دیگه راه کمی شیب داشت و سرازیری بود. البته راه که میگم، راه نبود مسیری بود که در اثر رفت و آمد کمی شکل راه پیدا کرده بود، وگرنه پُرِ چاله چوله و سنگلاخ و کُنده ی درختای قطع شده بود. خلاصه به خاطر شیب مسیر تَرَکتل هم کمی دور وَر می داشت و این ها هم چهار طرفش میومدن تا این که فکری به سرم زد، بلند داد زدم خونه آبادها جلو تَرَکتل راه نرید سرازیرییه خدای نکرده اتفاقی میفته، من که دارم میام. یکی دو نفر که حالت بزرگ تر داشتن تأیید کردن و گفتند راست میگه از جلو تَرَکتل بیایید کنار. همین طور که داشتیم می رفتیم و اونا همهمه می کردن من دنده را خلاص کردم و...
فهرست کتاب:
بخش اول : تولد نوروز بخش دوم : عاشق شدن لاچین
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنید؟
این کتاب مناسب برای عموم مردم است.
درباره بازنشسته اهل قلم
هوشنگ ذیلابی
متولد 13 خرداد 1339(فارس)
بازنشسته سازمان آموزش و پرورش
دوست عزیز! کتاب_باز فروشگاه نیست و هدف آن معرفی بازنشستگان اهل قلم و کتابهای ایشان است.صندوق بازنشستگی کشوری در زمینه خرید و فروش کتاب هیچگونه فعالیتی ندارد.

فایل راهنمای ارسال آثار