به کلبه برگشت دستهای کوچکش سردسردبود کنار بخاری نشست دستهایش را گرم کرد.مادرش او را در آغوش کشید چقدر از داشتن این پسر مهربان و فداکار خوشحال بود.گرم که شد به مادرش گفت میخواهم پرنده ها را ببینم.هر دو پشت پنجره رفتند پرنده های زیادی جمع شده بودندو دانه میخوردند.مادر با رضایت لبخندی زد و صدای قهقهه کودکانه ایلیا کلبه را پر کرد..